وزوز خیالم...
نفس ها در سینه حبس
کسی چیزی نمیگوید ...
حرف زدن فایده ای ندارد ...
منتظر میمانیم ...
یعنی میشود ؟؟؟
مگس خیالم را با پیف پاف میکشم ... اما ...
بال بال میزند و بی حال گوشه ای میافتد... هنوز جان دارد!
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
نفس ها در سینه حبس
کسی چیزی نمیگوید ...
حرف زدن فایده ای ندارد ...
منتظر میمانیم ...
یعنی میشود ؟؟؟
مگس خیالم را با پیف پاف میکشم ... اما ...
بال بال میزند و بی حال گوشه ای میافتد... هنوز جان دارد!
چی فکر میکردیم چی شد
... منی که خیلی رویا پرداز نبودم این دفه کلی توو هپروت رفته بودم
...
خدایا شکــــــــــــــــــــــر
به داده و نداده ات ![]()
هر شب با یه دل آروم و خوش و خرم میخوابی ٬ صبح که بیدار میشی میبینی یه اتفاق به ظاهر ساده اما کلی پیچ در پیچ افتاده توو رختخوابت ...حالا فرقی نداره این اتفاق مال خودت باشه یا مال همسایه تون یا مال یه فامیل نزدیکت ...حالا ممکنه از این اتفاق حتی خوشحال هم بشی اما به خاطره همون پیچ پیچی بودنش کلی نگرانی هم باید به دنبالش به کولت بکشی ...حالا حسابش را بکن اگه این اتفاقه یه جا از بدنت را خراش بده یا رطوبت مغزت را از بین ببره و بخاطرش کلی ناراحتی بکشی و اصالتاً اون اتفاقه یه اتفاقه بد یا شایدم خیلییییییییییییی بد باشه ...
یه روز میفهمی یکی زنش قهر کرده و رفته فرداش میفهمی دیشب اون مرد با زنش رفتن بیرون شام و کلی حالی به حولی بودند ...بعد دوباره پس فرداش میشنوی که اون زن همچنان خونه نمیاد ...
یه روز میفهمی یکی حامله ست فرداش میشنوی که بارش رفته ...
یه روز میفهمی فلانی که دماغش خیلیییی بد بوده رفته عمل کرده فرداش میشنوی دماغش خیلیییی بدتر شده ...
یه روز میفهمی یکی داره طلاق میگیره فرداش میشنوی یکی دیگه از اون خونواده داره ازدواج میکنه در صورتی که هیچکس لبخند به لب نداره توی اون ازدواج به خاطر غم قبلیش ...
یه روز یکی به دنیا میاد فرداش میشنوی یکی مرد ...
یه روز میشنوی شوهر فلانی که کلی واسه خودش آبرو جمع کرده بود حالا به یه چیزای کوفتی اعتیاد پیدا کرده ...فرداش میشنوی بیماره همون فلانی ...پس فرداش میشنوی که همون فلانی صبح زود رفته دنبال کاسبیش و کلی مردونگی به خرج داده ...
خلاصه اینکه اگه آدم مراقب نباشه ممکنه که هر آن هر یکی از این اتفاقها برای خودش و توو دلش بیفته به جای اینکه توی رختخوابش بیفته !!!
ممکنه دیگه ...پس از زندگیت مواظبت کن ...به موقع آبش بده و بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت هم نذار آفتاب بخوره ...هر چند وقت یه بار هم خاکش را زیر و رو کن ٬ اگر هم بی قوت شده بهش تقویتی تزریق کن یا هم کلا خاکش را عوض کن ! اما دور نندازش تا وقتی که کپک نزده و میشه درمونش کرد ....
شما با چی زمستون رو سر میکنید ؟؟؟
من از دروغ متنفرم ...
از آدم ِ دروغگو هم ...
من با دروغ بار نیومدم ...همیشه از دروغ گفتن میترسیدم .... آدم دروغگو دور وبرم ندیده بودم ... همه چی دیده بودم الّا فریب کاری و حیله و حقّه ...
کسی را دیدم که مثل نقل و نبات از دهنش دروغ میبارید ...ولی لو میرفت ...ولی اطرافیانش را کفری میکرد ...
بعضی وقتا میمونم که من (یا ما ) توو این دنیا چی میخوام؟ چی کار باید بکنم ؟ هدفم چیه ؟ اگر هدفی هم برا خودم پیدا کنم آیا این هدف درسته ؟ آیا معقوله ؟ آیا به سختیش می ا رزه ؟؟ آیا نباید آدم هم عقلش را ببینه هم دلش را ؟ چرا همش گفتن که دلت را باید سرکوب کنی و پیرو عقلت باشی ؟ چرا اونایی که یه دفه مسیرشون را قیچی کردن و رفتن دنبال علاقه شون خیییییییییییلی کم اند ؟ چرا همش باید به دهن اینو اون نگاه کنم و ببینم که خب بقیه نظرشون چیه ؟ چرا ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من و یک جفت دو قلوی ۱۰ ساله با دست و صورت یخ زده اما بدنی گرم و پر حرارت ساعت ۸ شب در حال درست کردن آدم برفی ...طوری که۴ ساعت تمام از آسمون خدا کریستال میومد به درشتیه یه گلوله پنبه ....
هیجانِ لیز خوردن با تیوپ روی پیست دست ساز خودت ...هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه
من و چند تا دیگه بین چند تا کوه ِسفید رنگ زیر نور آفتاب و گرمای دلپذیر ....روی برف مینشستم و میغلتیدم اما گرم ِگرم بودم ...
هیجانِ دور هم بودن و بحث کردن و اینکه بدونی آخرش تو پیروز ِ این بحثی ...واقعا برای من دل انگیزه
هیجان ِگرم شدن فقط و فقط با دو پتو و.....هیچ وقت از قلبم بیرون نمیره
پ.ن : تهران ـــ رودهن ـــ
یعنی دلش میخواست که من ۲ ساعت گریه کنم ...
اونم برای ۳ واحد !
آخه دیشب فهمیدم یه درس ۳ واحدی را که یه عالم براش وقت گذاشته بودم و یه بار هم افتاده بودم ٬ دوباره افتادم !!!خدا میدونه که دیشب من با خودم و زندگیم چه ها که نکردم ....
حالا امروز رفتم توو اتاق استاد و کلی براش روضه خوندم که آخه این نمره اس به من دادی ؟ آخه فرق من با فلانی که ۷۵ صدم فقط بیشتر از من شده ۵ نمره است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استاد هم همش در جواب میگفت به هر حال نمره ی شما اینه و نمیتونم کاریش بکنم فقط با ۵/۹ میندازمت که توو معدلت تاثیر زیادی نداشته باشه و اگه شما را پاس کنم اونوقت نامه میاد برای من که چطوری تعداد افتاده هات اینقدر کمه درس به این سختی ؟؟!!!!!!!!!!!!
گفتم اهاان باید من را بندازی تا یه وقت خودت گیر نیفتی ؟؟
خلاصه اومدم توو سیستم اعتراض بنویسم که یه دفه دیدم بـــــــــــــــــــــــله نمره ام را کرده ۱۰ ..............
واقعا دستت طلا استاد ...استادی که دوست داشتی زجر منو به عینه با اون چشمای پشت عینکت ببینی !!!
یادتونه گفتم اونی که بچه دار نمیشد رفته دکتر و گفته که میتونه بچه دار شه ؟ یادتونه گفتم از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم ؟ یادمه که با خودم میگفتم عجب زنی داره این مرد ! یه زنی که صد تا مرد را میذاره توو جیبش !!زنی که هیچوقت در مقابل رفیق و نا رفیق ناله ی بچه نداشتن را نکرد ...ناله نکرد که آخ من میخوام مامان شم ...ناله نکرد که من عیبی ندارم و عیب از شوهرمه ... ناله نکرد توی اون آشفته بازار دیروز ...
اما ... دیشب چیزایی شنیدم که موندم توو کارای اون بالایی ...موندم حیرون ...آخه خدایا چرا ؟...((خدا :به تو چه که چرا. دوست داشتم هااان ؟ مشکلی داری
))
دیشب مردم و زنده شدم ...دیشب شنیدم که اون زن همون زنی که صد تا مرد رو حریف بود رفته قایم شده خونه مامانش !!گفته مهریه ام را میخوام !!!گفته خسته شدم دیگه !!!
آخه خدایا چرا این امتحانای دنیا رو تقسیم بندی نمیکنی ؟ خدا جونم ببین اگه همه مشکلایی که توو دست و بالت داری رو بین همه ی آدمای روی زمین به طور مساوی قسمت کنی باور کن اتفاقی نمی افته ...آخه این انصافه که ۱۰ تا سیب بدی به یکی و یه دونه انار به یکی دیگه؟
خداجونم اصلا غلط کردم ببخشید... اما پس صبرش را هم به اون مرد و اطرافیانش بده ....![]()
دیونه شدم توو این امتحانیه والا به خدا !!!
یعنی همیشه هماهنگ بوده ها اما الان ...یعنی اگر هم هماهنگ نبوده عقلم برنده بوده و دلم بازنده ...حالا دوست دارم عقلم برنده بشه اما یه جورایی دلم مسیر را جلو میبره !!!نمیدونم چی خوبه چی بد ...کی درست میگه کی نه ...یکی میگفت دل جایگاه خداست اگه به سمت دلت رفتی جلو بدون که خدا ناخدای راهته ....
موندم والا به خدا !!!
تا حالا شده تمام وجودت به یک باره شاد بشه ؟ یعنی تمام فیزیک بدنت و روحت شادی ِ همراه با سوز پیدا کنه ؟؟
تا حالا شده این دو حسی را که گفتم با هم پیدا کنی ؟؟؟
یعنی در کمتر از ۳۰ ثانیه تمام این حس ها اومد سراغم !
چند مین پیش فهمیدم کسی که بچه دار نمیشده رفته دکتر و گفته که میتونه بچه دار شه ...فقط همین!
دلم پیش امام رضا بود و دلم پر میزد که فقط برم یه زیارت و برگردم ...
سه شنبه ی هفته ی پیش رفتم ...تا دیروز یعنی ۵ روز مشهد بودم ...
تصویر آدماهایی که صورتشون از اشک خیس خیس بود و زیر لب فقط دعا میکردن و به ضریح زل میزدن ، هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه ...در صورتی که خودم در اون چند روز اینقدر حالم خوب بود و سر خوش شده بودم که با تعجب به همشون نگاه میکردم و کاملا تمام حاجت هام از یادم رفته بود ...و اینقدر به مغزم فشار میاوردم تا حاجت هایی که قبل از اومدنم داشتم را توو ذهنم بیارم ...
اما الان دلم حسابی گرفته ...حس میکنم شدیدا به شرایط اونجا عادت کرده بودم و دلم میخواد دوباره برگردم ...از طرفی دوباره اومدم دانشگاه و سنگینی درسها بد جوری بهم فشار میاره .........یکی نیس بهم بگه دختر جون مگه مجبوری ؟؟؟ حداقل یونی ات را عوض کن بلکه یکم از دست این استاد های ..بوووووووق .. راحت بشی !!!!درسهام هم سخت اند هم بدرد نخور ..فقط بعضی هاشون قشنگن همین ......
به پارسا میگم بیا مثل دو سال پیش با هم سر سنگین باشیم و یکم خجالتی ...میگه : من کلی زحمت کشیدم تا به اینجا برسیم !! بعد هم میگه : خب پونه خانم این پرتقال را برام پوست بگیر ببینم ...میگم :آهان الان یعنی رفتی به دوسال پیش ؟ عزیزم دو سال پیش خودت پرتقال را پوست میگرفتی و همش را هم میدادی به من !!!!
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!
چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.
من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.
خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد.
البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.
زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!
اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.
ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم.
اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.
اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.
آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می كند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!
یه جورایی دیگه نه وقتش رو دارم نه ذوقش را ...
خب الان دیگه در پی درس و درس و درس هستیم ....کوییز های پی در پی ...تحویل ۲۰ تا ۲۰ تا تمرین ...
اما هر چی هست خیلیییی بهتر از پارسالم ...حس میکنم یه کم اهل برنامه شدم ...نهارم رو از شب قبل میپذم و جفتمون نهار را در خارج از خونه میخوریم و مییاییم خونه ...یک روز توو هفته رو گذاشتم برای تمیز کاری ...درس هم میخونیم لابه لای کارها...